تبليغاتX
و پيامي درراه است...

 

 

 خلوتكده

در مسير لحظه ها چون غبار از كوچه باغهاي خاطرات مي گذشتم و خاطرات لحظات بيهوده ام را در تنگناي فراموشي ته نشين مي كردم آرام آرام مي رفتم و كوچه ها از پي هم مي گذشتند و من رو به سوي تاريكي گام مي نهادم . زندگي ام شده بود تكرار لحظه هاي ته نشين شده تا آنكه به آخرين كوچه رسيدم .بن بست بود!!!

تنها ماندم اينجا كوچه باغ تنهايي عاشقانه من است. مني كه كوچه به كوچه پي عشق بودم و آن را نيافتم و حالا بايد منتظر شد شايد عابري به اين كوچه برسد و از عشق من خبر اورد. كاش هيچ وقت به اينجا نمي آمدم ...تاريك است...هيچ روزنه اي نيست را ه برگشت را نمي يابم.نبايد برگردم باز اگر برگرد تكرار كردم تكراريها را .نه... مي مانم منتظر تا عشقم از راه رسد او مرا مي يابد اگر من نتوانستم او را بيابم. درانتظارم تا عابري آشنا از اين كوچه غم زده عبور كند و

  تو مي داني كه تنها عابري هستي

                         كه توانسته به عمق تنهايي من پا گذارد...

 

 

آشيانه

آن زمان كه پرستوي نگاهم به هواي نگاهت پر كشيد تپش دلم نغمه كنان گفت كه آشيانه يافته است. آن هنگام بود كه پنجره بيگانگي ها رو به سوي آشنايي گشوده شد. باور كن دلم خيلي گرفتخ به ياد آن لحظه كه پرستوي نگاهم بر روي شاخه پر محبت چشمانت نشست و آرام آرام به كمك كالسكه زرين زمان خانه ساخت ، باز به كمك آن پايه هايش را استوار تر ساخت و براي هميشه ماندگار شد.بدان سخت است قطع شاخه ،

                                         بي خانه مكن مرا....

 

عشق

عشق لنگري ست كه اگر نباشد كشتي حيات بر روي امواج پر آشوب و بي هدف در هم خواهد شكست . عشق آغاز بي انجام، خورشيد بي غروب، درياي بي ساحل ، آتشي بي خاكستر و فريادي بي سكوت است. آسمان هر قدر كه فطره هاي باران را بر زمين بباراند نشانه هاي دوستي بيشتر مي شود پس بگذار تا ابر دلم ببارد تا بداني كه چقدر دوستت دارم...

 

مهر

اي ساده تر از آسمان صاف ، اي دشوارتر از سنگلاخ هاي وحشي، اي بكرتر از روياي كودكي ، اي خوش آوازتر از تيشه ي فرهاد ، اي كهنه تر از دير سال ترين كلام! اي شب تنهايي من در آسمان هفت هزار رنگ! من به دنيا آمدم تا لحظه اي ذره اي از مهر تو را حس كنم....

 

دل بستگي

نيمه شب است با ياد تو سربر بالين غريبانه ترين شبهاي زندگي ام مي گذارم به ياد تو هستم ياد ان روز كه نقش رخت بر آينه شفاف دلم نشست و در كوچه باغهاي محبت نام تو را با آهنگ دل نشين صدايت زمزمه كردم. شايد نداني چه قدر به تو دل بستم اما تو به چشمان پراز اندوهم كه فراغت را باور ندارند نگاه كن يك دنيا دل بستگي را مي بيني نمي دانم چگونه توصيف كنم ولي اين را خوب مي دانم و تو نيز به خاطر بسپار...

بهترين لحظه رسيدن به نگاهي ست كه ازحادثه عشق تر است.

 

 

!! نويسنده nonea | 23:27 | شنبه 16 شهریور1387 •

آرزويم اين است:

 

نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

 

عاشق آنكه تو را مي خواهد

 

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

 

و تو را دوست بدارد

 

به همان اندازه كه دلت مي خواهد....

 

 

 

     دستم بوي گل مي داد ، مرا به جرم چيدن گل گرفتند ، محكومم كردند ،

 

                  ولي هيچ كس فكر نكرد شايد من گلي كاشته ام ...

 

                              

 

    ميشه بعضي هارو مثل اشك از چشات بندازي ؛ اما نمي توني جلوي

 

            اشكي  رو بگيري كه با رفتن بعضي ها از چشات جاري ميشه!!!

 

 

    در دنيا به آنهايي دل مي بنديم كه  نميخواهندمان و از وجود آنهايي

 

         كه  مي خواهندمان بي خبريم شايد اين دليل تنها ماندنمان باشد!

 

                                

     هرسري وقت وداع تكيه به يار كند

                        سرما وقت وداع تكيه به ديوار كند

                                    ما زمعشوق خود هيچ نديديم جز جفا

                                                بعد ما هر كه جفا ديد ز ما ياد کند 

 

 

        غلط است هر كه گويد : دل به دل راه دارد ، دل من زغصه خون

                است دل او خبر ندارد...                                                  

                                                                   

                                 

         هرگز حسرتي در هيچ كجاي دنيا اين چنين در يك جا جمع نمي شود

 

          كه درهمين سه واژه كوتاه :

                                           او دوستم ندارد....

 

                              

 

     اگه توي دنيا هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز مال توست:

                            

                 خداي مهربون ، فكراي قشنگ ، قلب كوچيك من

 

 

 

              

 

!! نويسنده nonea | 15:24 | دوشنبه 31 تیر1387 •

  

مرداب ، سكوت ، سكون ، مردگي .  

  مرداب ، سكوت ، سكون ، مردگي ...

 

ناگاه عشق پا به مرداب گذاشت.مرداب عاشق چه مي كند؟

دريا مي شود، دريا، دريايي پر تلاطممرداب كه دريا شده ، رسم دريا دلي را آموخته هر روز با وجود تو ، با ديدن تو تمام محبت خود را سوار بر موجي به ساحل مي فرستد .

تا خودي نشان دهد،غافل از آن كه تو خود بزرگترين دريا دار هستي  ساحل عادت كرده به شلاقهاي موجهايش، گويي او نيز عاشق شده او هميشه با توست،هرروزسپيده دم قايقي گمشده رابه ساحل مي  فرستد

تا ذره اي از وجود تو را با خود بازگرداند، تا نفس يابد.آري تو هر سپيده شبنمي در ساحل بر جاي مي گذاري واو هر سپيده قايقي را مي فرستد به ساحل تا ردپاي تو را كه برشنهاي ساحل نقش بسته با خود ببرد. ساحل مي داند كه او عاشق است ، مي داندعاشق او نيست اما باز هم منتظر است ،منتظر شلاق موجهايش تا اينكه قايق هم وظيفه شناس شد ؛ هر سپيده ديگر دريااو را نمي فرستاد ، خودش مي آمد به ساحل و امانت را تحويل مي گرفت ؛گويي قايق هم عاشق شده بود.آري او هم عاشق شده بود ، نه عاشق دريا ،نه ردپا ، عاشق ساحل ، ساحل منتظر...قايق عاشق ساحل ، ساحل عاشق درياو دريا عاشق شبنم وجود تو...يك سپيده دريا خواب ماند ؛دير بيدار شداما مثل هميشه با شتاب موجي را روانه ساحل كرد بعد هم دنبال قايق گشت ،اما او را نيافت . موج با عجله سمت ساحل مي آمد اين بار سخت تر از هميشه شلاقي به صورت ساحل زد و شبنم از روي شنها پاك شد.  نگران شد ؛ ترسيد و گريان شد و با خود گفت : امروز را چگونه سر كنم؟؟؟ناگهان قايق را ديد ؛قايق جلو آمد گفت: برايت چيزي آوردم كه كمي از شبنم هر سپيده ندارد...!!

با تعجب پرسيد چه؟گفت: سرخي سيلي موجي كه هر سحر روانه صورت ساحل كردي دريا تازه فهميد كه با ساحل چه كرده ، فهميد كه او عاشق است.اما خوب كاري از او بر نمي امد .خود او نيز عاشق بود. فردا سپيده موج امداما آرامتر از هميشه ديگر شبنمي نديد .قايق هم امد تا شبنم را با خود ببرد امااو هم او را نديد از ساحل پرسيد چه شده؟ساحل در جواب گفت : او ديگر نمي ايد هيچ روزديگر ...امروز آمد ولي شبنمي به من نداد و شايد امروز آخرين

لحظه اي ست كه هواي نفسش در فضاست...!!پس اي آفتابها نرويد ؛ مهتابها نياييد ؛ لحظه ها نگذريد ؛بمانيد كه لااقل هواي نفسش را داشته باشم.لحظه ها،روزها چقدر خودخواهيد!بمانيد.اما ميدانم ماندن دست شما هم نيست. دست اوهم نيست، پس بگذريد تا جانانه تر نفس بكشم.تمام شد به همين زودي ديگرهواي نفسش نيست آسمان از ديدن دريا بغض كرد و باريد و باريد...فقط باريد.جرجر...

باز موجي ساخت از قطره قطره  باران .بايد ببارم چون ابري سياه ببارم آنقدر كه اين بار از اشك ابر دريا بسازم نه از شبنم وجود تو .دريايي ساختم كه با وجود دريا بودنش باز هم محتاج شبنمي از وجود توست، برگرد....

 

  

 

 

!! نويسنده nonea | 1:3 | سه شنبه 11 تیر1387 •

     

           

 

 

 

     مادرم

 

               بوسه بر دستهاي مهربانت ميزنم  وبه گل وجودت افتخار مي كنم.

 

               خوبي ها و فداكاريهات را پاس ميدارم و تو را اي مونس تنهايي ام

 

               عاشقانه دوست دارم . تو شناخته ترين حس زيباي دنياي  مني  اي

 

               بهترين ترانه ي زندگاني ام ،تو كه چون شبنم شفافي و طراوت نرگس

 

               را داري ، بدان كه از آزاري كه بر تو داشتم سخت پشيمانم  مادر

 

               بي تو بودن را نتوانم تاب آرم و اين همه لطف تو را چگونه سپاس

               

               گويم اي اسوه ي صبر ...

 

 

 

 

صداقت در چهره ات موج مي زند و عشق از لبانت لبريز است . دستانت مهرباني

 

 را هديه مي دهند و نگاهت زيايي را به محفل مي آرايد.

 

 در اولين نگاه ساده اما سادگي را طوري زينت داده اي كه چون تاجي از زمرد بر

 

 سرت فخرفروشي مي كند.

 

آري تو هماني كه كمال لازمه ي توست و بعد ذات اقدس الهي يگانه عالم صميميت

 

مي باشي...

 

 

 

                  

 

 

دلم مي خواست قدرت نگاههاي افسونكار تو، توانايي تبسمهاي شور انگيز تو

 

 را به قلبم ببخشد تا مي توانستم بگويم اي بهترين دوستت دارم

 

 و دلم مي خواهد افسانه هاي جواني خود را برايت باز گو كنم تا بداني ملكه

 

روياهاي مني .

 

            

كيست او؟

 

گيسويش در باد و دستش هم بازي آب

 

يكه است در خراميدن و نيست رقيب با او حتي مهتاب

 

با شب و پروانه و شعر سر و سرها دارد

 

با نسيم زيباي بهار بده بستان دارد

 

عالمي جمله با ناليدن او سرو پا ژاله مي شوند

 

بنشينند بر گونه ي او تا بر اشك همه سدي پر هاله شوند

 

داستان گر از عشق نگويد همان به كه پذيرد پايان

 

كه با مهر او هر درد غروري دائما گردد درمان

 

همه خاك اند و به اميد يه گام

 

تا گذارد حتي بر قلب آنان آرام

 

كيست او كه همه را مست و پريشان كرده

 

از صفا ، عشق ، محبت ، وفا ، بي نهايت خلق كرده؟؟؟

 

 

!! نويسنده nonea | 11:0 | سه شنبه 4 تیر1387 •

    

 ورژن جديد تفسير يك توپ دارم قلقليه رسيد

 

يه توپ دارم قلقليه

سرخ و سفيد و آبيه

ميزنم زمين هوا ميره

نميدوني تا كجا ميره

من اين توپو نداشتم

مشقامو خوب نوشتم

بابا بهم عيدي داد

يه توپ قلقلي داد

 

*  يه توپ دارم قلقليه:اين مصرع نشاندهنده حماقت شاعر است يا اين كه بيانگر اين وموضوع كه شاعر توپ هاي مثلثي و مربعي و لوزي هم داشته ولي حالا فقط ميخواددر مورد آن توپش كه قلقليه صحبت كند . در هر صورت مي توان اين فرضيه را هم در نظ ر گرفت كه شاعر مي خواسته در لفافه و با استفاده از آرايه هاي ادبي نظير تشبيه و استعاره  به گردي زمين كه مرحوم گاليور (!) آن را اثبات نموده تاكيد كند.

*  سرخ وسفيد وآبيه: اين 3 رنگ كه نماد پرچم فرانسه است نشاندهنده فرانسوي بودن توپ شاعر است . حالا چرا فرانسه ؟خدا ميداند.

*  ميزنم زمين هوا ميره / نميدوني تا كجا مي ره: اين مصرع گوياي مكان سروده شدن شعر  است. جايي بيرون از جو زمين . چون اين مصراع بحث جاذبه زمين رانقص مي كند و در ائرمه به لايتناهي بودن دنيا اشاره ميكند كه مسلما به من وشما ربطي ندارد...

*  من اين توپو نداشتم / مشقامو خوب نوشتم: فقر!! نداشتن توپ و آتاري و پلي استيشن و.... باعث شده شاعر از درد نداري و بد بختي بنشيند و درس بخواند و مشقهايش را خوب بنويسد. براي مثال اكثر بازي كنان فوتباليست كه هميشه با وپ سرو كار دارند وضيت درسي مساعدي ندارند.!

*  بابام بهم عيدي داد:تفسير خاصي ندارد.

*  يه توپ قلقلي داد :قبلا تفسير شده 

!! نويسنده nonea | 18:2 | پنجشنبه 30 خرداد1387 •

کمی تا قسمتی طنز...

 

 

 

 يك عاشقانه ي اكوسيستمي يا وقتي اكوسيستم ، عاشقانه تهديد مي كند!

 

سلام عزيزم.

 

با اين كه روزها يخهاي قطب در حال آب شدن هستند اما يخ روابط ما روز به روز گسترده تر مي شود.در اين بيابان عاطفه ، مدتهاست كه گل لبخندت خشك شده و سيل باران اشك من نه تنها سود ندارد بلكه گويا اسيد هم دارد. هر چند كه چشمه ي اشكم مانند درياچه ي اروميه در حال خشك شدن است اما نمي گذارم خشكسالي ، آن را به سرنوشت هامون دچار سازد.

 

عزيزم!

 

از غم فراغ تو ، موهايم دارد ميريزد و سرم مانند جنگل هاي گلستاندر حال تنك شدن است.سوء تفاهم ها مانند آبهاي خزر مدام به سوي ما پيشروي مي كنند و سطح اعتماد ما هم مانند سد كرج هرروز پايين تر ميرود . گاهي با خود مي انديشم چگونه يك خواستگار پولدار توانست چنين سونامي عظيمي در رابطه يمان ايجاد كند؟به هر حال نميدانم خزان رابطه يما كي بهار مي شود ؟

!! نويسنده nonea | 1:18 | دوشنبه 20 خرداد1387 •

 

 

تنهايي...

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييده بود با حسرت جدا كردم وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي«دلم حيران وسرگردان چشماني ست رويايي»

ومن تنهابراي ديدن زيبايي آن چشم تورادردشتي ازتنهايي و حسرت رها كردم .

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را بر روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد باز كردم . نمي دانم چرا رفتي ؟

شايد خطا كردم تو بي آنكه چشم غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا؟ تا كي ؟ براي چه؟ ولي رفتي و بهد از رفتنت باران چه معصومانه باريد و بعد از رفتنت آسمان چشمانم خيس باران شد و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رف كسي حس كرد من بي تو هزاران بار خواهم مرد و بعد از رفتنت دراچه بغضي كرد و كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من نخواهي كرد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام ،برگرد.

 

!! نويسنده nonea | 11:34 | پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 •

با هزار ويك ترفند شاخه گلي مصنوعي را ميان گلهاي شاداب گلدانت

 

پنهان كردم وبر دفتر خاطراتت نوشتم دوستت 

 

خواهم داشت تا زمانيكه آخرين 

 

 گل پژمرده شود.

 

 

 

 

 

  من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن

 

من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين

 

رايگان ميبخشد نارون شاخه ي خود را به كلاغ

 

زندگي بال وپري دارد با وسعت مرگ

 

پرسشي دارد به اندازه عشق

 

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من وتو برود!

 

 

 

زندگي يك پل قديمي به اين فكر نكن اگه تنها ازش بگذري خراب ميشه ، به اين فكر كن كه اگه كسي خواست بيفته دستشو بگيري…!!

 

عشقت را نثار كسي كن كه سزاوار آن باشد نه كسي كه تشنه ي آن چون هر تشنه اي روزي سيراب مي شود…!

 

هر شب برو كنار پنجره تا ستاره ها ببيننتو حسوديشون بشه كه ماهشون مال منه…!

 

براي انسان هاي بزرگ بن بستي وجود ندارد چون بر اين باورند:

 

يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت.

 

 

 

 

 

                   خداي اطلسي ها باتو باشد

 

                           پناه بي كسي ها با تو باشد

 

                                      تمام لحظه هاي خوب يك عمر

 

                                                   بجز دلواپسي ها با تو باشد

 

 

 

 

 

!! نويسنده nonea | 10:27 | یکشنبه 11 فروردین1387 •

اینم واسه همه بچه های باهوش ایرونی

 

فکر می کنید این عکس چیه؟

 

 

نتونستین حدس بزنین؟

 

خوب من راهنمایی تون می کنم.

 

عکس بدی رو ببینین!!!!

 

 

 

ای بابا هنوز نفهمیدین چیه؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

خداییش این دیگه خیلی واضحه!!!!!!!!!!!

 

خوب بدی رو ببینین. اگه این دفعه این یکی رو

 

نفهمین باید به یه جایی سر بزنین.

 

آخه خیلی تابلوی.

 

 

نه نفهمیدین!!!!

 

خیلی باحالین!

 

ما رو باش که رو دیوار کی یادگاری نوشتیم!!!!!

 

هیچ کی اینجا منو نمی فهمهههههههه

 

اصلا چه انتظاری داشتیما آخه کدوم یکی از شماها

 

می تونست با این هوشش بفهمه که

 

این چیه؟!؟؟؟!!

 

 

 

حالا فهمیدین خدا رو شکر یا باید .......

 

این جا یه جشنه واسه سال نو تو یکی از بهترین

 

مناطق جهان در بین خوشگل ترین پنگوئنای ناز مامانی...

 

خودمونیم به ذهنتون خیلی فشار اومدااااااااااا

 

 

عیدتون مبارک

!! نويسنده nonea | 23:8 | یکشنبه 26 اسفند1386 •

تولدت مبارک

 

 

 

سلام برو بچسه های با صفاي اسفندي

اين واسه يكي از دوستامون كه بيست و يكم تولد 21سالگيشه .

بچه اهل حاليه ، در عين خنكي بامزه ست، نمكيه.

مي خوايم واسش 7 روز تولد بگيريم .مي دونم كه الان احساس مهم بودن بهت دست داده تازه پر روام شدي و مي خواي مارو تويل نگيري اما سخت در اشتباهي واسه اين تولدتو گفتم كه موضوع خوبي واسه عكسا و مطالبم پيدا كرده باشم.

(تولدت مبارك)

 

 

 

 

خوشت میاد؟؟؟؟؟؟

 

برای یه گل

 

بيا تا با  تو گويم

 از هياهوي غريب دل كه بي پروا تلنگر مي زند بر من و مي گويد به من نزديك نزديكي

 به دنبال تو مي گردم

 به سويت پيش مي آيم

 چه شيرين است!

 پراز احساس يك تنهايي نابم

 پر از اميد سبز خوب ديدارم  ميخواهم كه نامت را برلوح سينه ام بنگارم

 و نجوايي كنم در دل و گويم تا ابد من

 

 

دوستت دارم

 

 

 

تو آن شعری...

تو آن شعري كه من هر جا نميخوانم

نميدانم چرا؟اما تو را هر كجا كه مي بينم

انگار كسي مي خواهد زمن تا با تو بشينم

تن يخ كرده آتش را كه ميبيند چه ميخواهد؟

هماني را كه ميخواهم تو را وقتي ميبينم

تو تنها مي تواني آخرين درمان من باشي

و بي شك ديگران بيهوده ميجويند تسكينم

تو آن شعري كه من جايي نمي خوانم

 كه مي ترسي به جانت چشم زخم آيد چو گويند تحسينم

زبانم لال!اگر روزي نباشي من چه خواهم كرد؟

چه خواهد رفت آيا بر من ودنياي رنگينم؟

نباشي تو اگر ناباوران عشق ميبينند

كه اين من اين آرام در مردن به جز اينم

 

 

 

 

!! نويسنده nonea | 0:0 | دوشنبه 20 اسفند1386 •